تبليغاتX
قطره باران

 

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم.

 

پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:

 

کودکی شان . اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند وعجله دارند که بزرگشوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزومی کنند که

 

کودک باشند.اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند، وبعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی

 

خود را بدست آورند.

 

I dreamed I had interview with god.

 

Wath surprises you most a bout human kind? God answered: that thay get with childhood. Thay rush

 

To grow up and then lang to be childarin a gain . that thay lose their health to make money and than

 

Lose their mony to restore their health .

 

 

حال را فراموش می کنند. بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده . آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز

 

نمیمیرند و به گونه ای می میرند که هرگز زندگی نکرده اند. پر سیدم می خواهی کدام درسهای زندگی ات را فرزندانت بیاموزند

 

اوگفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد . همه کاری می توانند بکنند این است که اجازه میدهند

 

که خودشان دوست داشته باشند .

 

They forget the present such that thay live in nither present not future. That thay liveas if thay will

 

Never die and as though they have lived . I asked what are some of life’s lessons you want your

 

Children to learn? To learn they can not make any them . all they can do is let them selves be loved .

 

 

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند. بیا موزند که فقط

 

چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیق در قلب آنان که دوستشان داریم ، ایجاد

 

کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخمهارا التیام بخشیم. بیاموزند که ثروتمند کسی

 

نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

 

To compare them selves to others. To learn that of only

 

take a few second to open prof found wounds in those

 

they love and if can take mony years to heal them .

 

to learn that a rich person is not the one who has the

 

most but is one who needs the least.

 

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه

 

احسا سشان را نشان دهند. بیاموزند که دونفر می توانند با هم به یک نقطه

 

نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نسیت فقط آنها دیگران را

 

ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

 

To learn that there are people who dearly but simply do

 

Not yet know. How to express or show their feelings.

 

To learn that tow people can look at the some thing &

 

See if differently them selves. To learn that it is not

 

Enough that they for give one another but they must

 

also for give.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 21:24  توسط ابربهاري  | 

مشكل

به وجود آمده را با همان فكري كه ساخته ايد.

نمي توانيد حل كنيد
.

وين داير


 
 

وقتی زندگی سخت می گيرد ؛ تازه می فهمم که هنوز خيلی چيز ها هست که بايد ياد بگيرم.
زيبا ترين گل...... رز سرخ است...... اما قسمتش خار است......


 
 

با ورزش تندباد/ شبنم سپيد بر چمن پاييزي/ افشان مي شود/ چون دانه هاي گردنبندي از هم گسسته

 
 

 

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 15:45  توسط ابربهاري  | 

* بـدانيـم کـه ؛ تا روزي که بخشيدن را ياد نگرفته ايم ؛ زندگي کردن را نخواهيم آموخت .
* بـدانيـم کـه ؛ براي غالب شدن بر عادت زشت شکايت کردن ، بايد برکات زيباي خـداونـد را بشماريم .
* بـدانيـم کـه ؛ خـدا مي خواهد در هر لحظه اي براي هريک از ما همه چيز باشد .
* بـدانيـم کـه ؛ آنچنان که جواهر بدون ساييدن براق نمي شود ، ما هم بدون درد کشيدن ، کامل نخواهيم شد .
* بـدانيـم کـه ؛ کمک خـدا فقط به اندازه يک دعا از ما فاصله دارد .
* بـدانيـم کـه ؛ بهتر است نقشه هاي خود را با مداد تصورات خود بکشيم و آنگاه پاک کن را به دستان پرقدرتخـداونـد بسپاريم .
* بـدانيـم کـه ؛ پاسخ درست خداوند هميشه بعد از درخواست اشتباه ما روشنايي بخش است .
بياييد هر روز تازه را با دلايل خاصي که آن روز دارد به ستايش خـداونـد مشغول باشيم و در آن روز شاهد خلق بهترين و زيباترين لحظه ها باشيم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 9:36  توسط ابربهاري  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 15:43  توسط ابربهاري  | 

 

عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز علم می اندوختند. زاهدان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز زهد می اندوختند.عابدان دلشوره داشتند و عبادت می اندوختند.

جوانمرد اما دلشوره نداشت ، ذوق داشت و شوق داشت. پاکی جمع می کرد برای روز ملاقات. و می گفت : شما علم و زهد و عبادت جمع می کنید. من اما پاکی و بی باکی. زیرا که آن عزیز ، پاک است و بی باک.

قرن هاست که عالمان و زاهدان و عابدان و جوانمردان می آیند و می روند و ما همچنان نگاه می کنیم و نمی دانیم برای آن عزیز ، کدام عزیزتر است، علم و زهد و عبادت یا پاکی و بی باکی!

 

 

فرشته ها حتما می آیند

فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟


اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟ دستشان را که روی شانه ات می گذارند ،حس می کنی؟


راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟دعاهایت را آماده گذاشته ای؟ آرزوهایت را مرور کرده ای؟


می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟ می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را.

خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی . می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند.


می آیند و توی دستشان دعای مستجاب شده و عشق است.
مبادا بیایند و تو نباشی .مبادا در دلت را بسته باشی.
مبادا در بزنند و تو نفهمی. مبادا ...

کوچه دلت را چراغانی کن. دم در بنشین و منتظر باش.
فرشته ها می آیند. فرشته ها حتما می آیند.
خدا آنسوتر منتظر است.مبادا که فرشته هایت دست خالی برگردند.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 11:1  توسط ابربهاري  | 

خداوندا
 

خدایا

حق است تنها به این دلیل که انسان را از نعمت خون گریستن

برخوردار کردی تو را بنامیم،بستاییم،بپرستیم؟

زاهد افتاده ی درگاه تو باشیم ،صوفی محتاج دریای محبت تو

باشیم؟

خداوندا،هرگز نمی پرستیم چرا عذاب را بدان حد رساندی که

به های های گریه محتاجمان کنی،نمی پرستیم،فقط سپاس

میگویم،که از پی هر عذاب توان ورخصت گریمان دادی...

خداوندا،جز حق گریستن،بلند و با صدا گریستن،و با طنین گریه

دیوارهای خوشونت را فرو ریختن،از تو هیچ نمی خواهیم،

هیچ...

****************************************

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:32  توسط ابربهاري  | 

وقتي دلت ميگيره .. وقتي دلت آواره ميشه .. وقتي هيچ سرپناهي نداري .. وقتي احساس ميکني توو هفت آسمون يه ستاره نداري ..

وقتي مي فهمي که دنيا با همهء قشنگيهاي زود گذرش فقط يه بازي بوده و تو بازيگرش ... وقتي چشات پُر از اشک هست و يه شونهء مهربون برا گريه کردن نداري ..

 

وقتي چشماتو مي بندي و مرگ رو آرزو ميکني .. او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملي که باعث اين اتفاق شده اند نگاه کن ...

 

 

اگر تونستي چيزهايي رو که بدست آوردي، ببيني،بفهمي و درک کني ... اونوقت تو برنده اي حتي اگر به ظاهر بزرگترين شکست زندگيت رو تجربه کرده باشي! چون با چيزهايي که بدست آوردي ميتوني آينده ات رو با پايه هاي محکمتر بنا کني ..

 

این حرف خیلی قشنگ و پر معنیه

 

(سعي کن حکمت زندگيت رو بفهمي ... ببين در عوض چيزهايي که از دست دادي چي بدست آوردي ؟)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 11:5  توسط ابربهاري  | 

یه وزنه بردار وقتی یه وزنه بر می داره و بالا می بره عضلات خودش هم قوی می شه نیرو می گیره

مگه نه! حالا هر چی اون وزنه سنگین و سنگین تر باشه او هم قوی و قوی تر می شه و اونوقته که

می شه حسین رضازاده ! گفتم: حسین رضازاده یادم به اباالفضل افتاد.

اصلا مگه می شه آدم حسین بگه و بیاد اباالفضل نیو فته؟

اونم اباالفضلی که امام حسین (ع ) روز عاشورا بهش گفت: بنفسی انت:یعنی: فدات بشم!

راستی امام حسین (ع ) با این حرفش اباالفضل رو خیلی بالا برد مگه نه؟

حالا به نظر شما خودش پایین اومد یا خودش با این حرف بالاتر رفت؟

پس بیا از عاشورا و از این جمله نازنین همونطوری که مهر و عاطفه احساس و محبت رو یاد می گیریم

یاد هم بگیریم که اگه یکی رو بالابردیم خودمون هم بالا می رویم همونطوری که اگه یه  جوی آب به یه

مزرعه آبرسونی کنه خودش هم لبی تر می کنه و سبز می شه.

بعضی جوی ها رو ندیدی که از بس سبزند به زحمت می شه در شون آب رو دید!

پس بیا یم همدیگه رو بالا ببریم نه اینکه زمین بزنیم! اگه زمین بزنیم سد معبر می شه و راه خودمون هم

بسته می شه و دیگه خودمون هم نمی تونیم جلو بریم. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 8:10  توسط ابربهاري  | 

اگر نمي تواني بلوطي برفراز تپه اي باشي
بوته اي دردامنه كوهي باش
ولي بهترين بوته اي باش كه كنا راه ميرويد
 
اگرنميتواني درخت باشي بوته باش
اگر نمي تواني بوته اي باشي علف كوچكي باش
وچشم اندازكنار شاهراهي را شادمانه تركن
 
اگر نمي تواني نهنگ باشي فقط يك ماهي كوچك باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه !
همه مارا كه ناخدا نمي كنند
اما ملوان مي توان بود
 
دراين دنيا براي ما كاري هست
كارهاي بزرگ وكارهاي كوچكتر
وآنچه وظيفه ماست چندان دورازدسترس نيست
 
اگر نميتواني بزرگراه باشي كوچه راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي ستاره باش
با بردن وباختن اندازه ات نمي گيرند
هرآنچه هستي بهترينش باش

بعضيهابراي رسيدن به يك زندگي راحت عمري زجر ميكشند
بعضيها فكرميكنند پول مغز مي آوردوبي پولي بي مغزي
بعضيها براي حفظ پول هميشه بيدارند
بعضيها براي ديدن پول هميشه مي خوابند
بعضي ها نان جوانيشان را ميخورندوبعضيها نان موي سپيدشان را
بعضي ها صداي آب را ترجمه ميكنند
بعضيها صداي دل خودشان را هم نمي شنوند
بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه ميگيرند
 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 11:34  توسط ابربهاري  | 


در حوالي بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 9:51  توسط ابربهاري  | 

نگاهت در زلال آب پیداست                                          

حضور فصل باران  با تو زیباست

چگونه با دوبیتی از تو گویم                                          

سزاوار نگاهت بیش از اینهاست   

                                   

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 8:48  توسط ابربهاري  | 

بسم الله رب شهر رمضان

سلام

مبارکه ، مبارک .

واقعا اومدن ماهی که خدا تو شب اولش درهای رحمتشو باز میکنه و تا آخرین شب این ماه اونها رو   نمی بنده ، تبریک داره دیگه، اومدن ماهی که بهار قرآنه تبریک داره دیگه ، ها ؟

ولی من از یه چی می ترسم !!!

می ترسم تو یه چشم به هم زدن ، یعنی همین که چشامونو بستیم و باز کردیم بشنویم که همه میگن :

عید رمضان آمد ماه رمضان رفت *** صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

باور کنید به اندازه ی یه چشم به هم زدن هم طول نمیکشه

فقط خداکنه تو این چشم به هم زدن از فیوضات این ماه بی نصیب نمونیم البته بی نصیب اشتباهه چون هیچکس از رحمتهای این ماه بی نصیب نمی مونه خدا کنه کم نصیب و کم بهره این ماه رو به پایان نرسونیم.

ماه مهمانی خدا اومد و ماه رمضونی شدیم ، خداکنه حجت خدا هم بیاد و مهدوی بشیم . به امید آن روز.

نمی خوام ضدحال بزنم ولی باید اینو بگم :

اللهم لعن قاتل علی بن ابی طالب علیه السلام

التماس دعای فرج ، من رو هم فراموش نکنید .

یا مهدی فاطمه س

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 12:32  توسط ابربهاري  | 

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات همه شما بزرگواران ٬به  استقبال ماه مبارک رمضان ٬ ماه  معنویت و خودسازی می رویم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 11:33  توسط ابربهاري  | 

زندگی منشوریست که به اندازه هر طیفِ برون آمده از لؤلؤ آن ، رنگ در بطن وجودِ دل انسان آید .

 

 

رنگی از جنس محبت یا عشق ، رنگی از جنس تنفر از رشک .

  

 

زندگی ، کوچه ای بن بست است که اگر خرق کنی دیوارش ، در پس آن دیوار، کوچه ای دیگر  هست.

 

کوچه ای که شاید در کنار جویش کودکی بازیگوش با نوایی پر شور قایق انداخته بر رود خیال ،  ناخدایش گشته.

 

 

زندگی چون گنجه ، مملو از رخت آویز، که دمادم در آن همه مصداق بر این جمله شوند

 

"که اگر نو به میان آید ، کهنه از یاد رود ".

 

و در آن گنجه هنوز یادگارانی هست  ، هرچند اگر کهنه و فرسوده شدند ، مملو از خاطره های دورند.

 

خاطرات مادر که دمادم تا صبح با نگاهی پر مهر نگران بوده برای فرزند.

 

یادگاران پدر که دمادم پرشور با دلی مالامال ، از محبت  ز سخا ، نگران قوت است ، نگران فردا .

 

و در آن گنجه پر است از هرآن کس که کنار ما بود، و جز از خاطره اش رنگ در اعماق وجودمان  نیست.

 

 

و در این وان افزا روزگاران پی هم میگذرند

 

و دمی پلک زدن میخواهد که برآن خاطره ها پیوندیم .

  

در پناه حق

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 17:18  توسط ابربهاري  | 

 for a happy life
 
believe in yourself,but dont be over confident
be satisfied
but know that you can always improve
accept love graciously
and always be ready to give more,
be modest in victory and success
and courageous in defeat;
give comfort and security to other
and you will always receive it in return;
be gold...just for being
the wonderful person that you are.
 
شاد زیستن
 
خود را باور کن
اما مست غرور هرگز!
راضی باش
لیکن بدان که همیشه میتوانی فراتر روی
عشق را بزرگوارانه قبول کن
و همواره آماده ایثار بیشتر
در موفقیت و کامیابی فروتن باش
و در شکست دلدار
آرامش و امنیت را به دیگران ارزانی دار
تا همان به تو باز گردد
شادزی !
که تو خود شگفت انگیزی
 
 
تقدیم به تمام دوستانی که به دنبال زندگی شاد هستند
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 17:10  توسط ابربهاري  | 

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده، تمام احساسها كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس، و ... هر كدام به روش خود مي زيستند تا اينكه يه روز دانايي به همه گفت:
هرچه زودتر اين جزيره را ترك كنين، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق ميشويد تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونه شون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پس از عايق كاري و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.
روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره رو ترك كردند. در اين ميان، ”عشق“ هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره، متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود. ”عشق“ سريعا برگشت و قايقش را به همه ي حيوانها و ”وحشت“ زنداني شده توسط آنها سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي ”عشق“ نماند. قايق رفت و ”عشق“ تنها در جزيره ماند جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و ”عشق“ تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ”ترس“ جزيره را ترك كرده بود. اما نياز به كمك داشت. 
فرياد زد و همه ي احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكيها، قايق ”پولداري“ را ديد و گفت: ”پولداري“ عزيز، به من كمك كن؟
”پولداري“ گفت: متاسفم، قايق من پر از پول و شمش و طلاست و جاي خالي ندارد.
” عشق“ رو به سوي قايق ”غرور“ كرد و گفت: مرا نجات ميدهي؟
” غرور“ پاسخ داد: ”هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي كني“
”عشق“ رو به سوي ”غم“ كرد و گفت: اي ”غم“ عزيز، مرا نجات بده...
اما ”غم“ گفت: متاسفم ”عشق“ عزيز، من اونقدر غمگينم كه يكي بايد بياد و خودمو نجات بده
در اين بين ”خوشگذراني“ و ”بيكاري“ از كنار ”عشق“ گذشتند، ولي ”عشق“ هرگز از آنها كمك نخواست از دور ”شهوت“ را ديد و به او گفت:
”شهوت“ عزيز، من را نجات ميدي؟ ”شهوت“ پاسخ داد: هرگز .... برو به درك ..... سالها منتظر اين لحظه بودم كه و بميري! ... حالا بيام نجاتت بدم؟  
”عشق“ كه نمي تونست ”نااميد“ باشه، رو به سوي خدا كرد و گفت:

 خدايا... منو نجات بده ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد: نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم ”عشق“ آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودش را نگه دارد و بيهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قايق ”دانايي“ يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از هميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي آمد، زيرا امتحان نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده بود ”عشق“ برخاست. به ”دانايي“ سلام كرد و از او تشكر نمود ”دانايي“ پاسخ سلامش را داد و گفت: من ”شجاعتش“ را نداشتم كه به سمت تو بيايم. ”شجاعت“ هم كه قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند. پس ميبيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم! يعني اتحاد لازم را بدون تو نداشتيم تو حكم فرمانده بقيه ي احساسها را داري ”عشق“ با تعجب گفت: پس اون صدا كي بود كه بمن گفت براي نجات من مي آد!!؟
”دانايي“ گفت: او ”زمان“ بود ”عشق“ با تعجب! گفت: ”زمان“!!؟

”دانايي“ لبخندي زد و پاسخ داد: بله،”زمان“....
چون اين فقط ”زمان“ است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه ... 

 ”عشق“ چقدر بزرگ است !!!!!!        

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 18:23  توسط ابربهاري  | 

Right Click Then Click Show Picture:::www.sare.ir:::صدف بودم به دریاها
 
گوهرهای مرا بردند ماهیها به ساحلها
 
و من تنها به جا ماندم
 
چو گلبرگ گل یاسی که در
 
آغوش مرداب آشیان گیرد
 
زمانی بگذشت
 
غواصان مرا یکشب ز مرجانها جدا کردند و .....
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 18:5  توسط ابربهاري  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 17:29  توسط ابربهاري  | 

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه، بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،

بعضي‌ها هزار لايه دارند

بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است،

بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 12:45  توسط ابربهاري  | 

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد .

خدا فرمود : خودت بايد آنها را رها کنی.

I ask God to take away my bad habit .

God said , no

It is not for me to take away , but for you to give it up

 

از او خواستم روحم را رشد دهد .

فرمود : نه تو خودت بايد رشد کنی .

من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .

I asked God to make my spirit grow.

God said, no.

You must grow on your own!

 But I will prune you to make you fruitful

 

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند .

فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است .

عطا کردنی نيست ، آموختنی است .

I ask God to grant me patience .

God seaid , no

Patirnce is a byproduct of tribulation .

It isn't granted , it is learned

 

گفتم : مراخوشبخت کن .

فرمود : " نعمت " از من خوشبخت شدن ازتو .

I asked God to give me happiness .

God seaid , no .

I give you blessings ;

Happiness is up to you

 

از او خواستم مرا گرفتار درد وعذاب نکند .

فرمود : رنج از دلبستگی های دنيايی جدا و به من نزديک ترت می کند .

I askesd God to spare me pain .

God said , no .

Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم ديگران را دوست بدارم .

خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد !

I asked God to help me love others , as much as He loves me .

God said : Ahah , finally you have the idea .

همه با هم بگوييد : خدايا مرا ده ، که آن به .

آمين يا رب العالمين

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 18:20  توسط ابربهاري  |